حكيم زجاجى
475
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
غزا بود كارش ، به صبح و به شام * بدانديش دين كشت مأمون مدام چو خورشيد رخشان جهان مىگرفت * به يارى بخت جوان مىگرفت به بغداد امين باده مىكرد نوش * نمىكرد جز نالهء ناى گوش 335 عنان طبيعت رها كرد مرد * وز آن كار آخر قفا خورد مرد جهان بازداده به دست وزير * دل و جان سپرده به آواى زير برآورد ناگاه دستور دست * چو زاو بود امام جهان دوردست نمىكرد سرور به هنجار كار * نمىساخت فرزانه با روزگار ز مأمون وزير اندر انديشه بود * كه چون . . . 340 از آن لشكر آوردن و سيم و زر * شب و روز مىبود بىخوابوخور چو دانست كاو هست اندر كمين * بيامد ز ناگاه پيش امين برآميخت رنگى ز شوماخترى * بدان تا پديد آمد آن داورى به نزد امين گفت اندر نهفت * كه اى شاه بىياور و مثل و جفت تو را اين زمان داد يزدان پسر * نهال اميد تو آمد به بر 345 به كار اندرون بىكران جهد كن * پسر هست ، او را وليعهد كن به مأمون مده پادشاهى خويش * بينديش اين كارها را ز پيش ز كعبه بفرماى كارند چك * بكن نام مأمون ازآنجاى حك همان مؤتمن را به در بر ز كار * تويى در جهان حاكم و كاردار چو خطبه كنى ، نام فرزند بر * وز اينبار خور اى خردمند بر 350 امين گفت دستور خود را كه خيز * ميان سران آبرويم مريز اساسى كه داننده هارون نهاد * نبايد از آن پاى بيرون نهاد [ به دو گفت ] دستور كاى كامياب * مگردان دلت را ز راى صواب وليعهد ، اول تو را كردهاند * وزاين شغل نامت برآوردهاند تويى اندراين كار مطلق عنان * بكن حكم و بنشين ميان جنان 355 به اقرار اول توان كرد كار * اقارير آخر نگيرد قرار تويى اى دلاور امام جهان * تو دانى كنون آشكار و نهان مدد كرد عيسى ماهان در اين * چنين گفت نامهربان با امين كه من بودهام بر خراسان امير * به ايام باب تو اى بىنظير